عباس (ع) عمود خیمهی ولایت
حسین (ع) رخصت میدان نمیداد؛ نه برای آنکه عباس نرود، برای آنکه عمود خیمهاش فرو نریزد. عباس بود تا خیمهها استوار بمانند؛ علمدار نبود، تمام لشکر...
به گزارش آستانخبر؛ گویی علی مرتضی (ع) خوب میدانست باید راهی کجا شود، تا روزی فرزندی چون تو در دل تاریخ متولد شود؛ فرزندی که قرار بود نه فقط «برادر»، بلکه «پناه» حسین (ع) باشد. کسی که با تمام وجود، با جان و دل، در صف وفاداران بایستد؛ در رکاب دردانهی زهرا (س) بماند و با خون خود، سند بقای تشیع را امضا کند.
برای چنین ماموریتی، باید مادری شیرزن برمیگزید. از همین رو، امیر مؤمنان (ع) به برادرش مسلم سپرد تا زنی از نسل شجاعت و غیرت بیابد، زنی از تبار قبیلهی بنیکلاب، قبیلهای که دلاوری مردان و زنانش، در عرب شهره بود. و چه خوش یافت! دختری ماهروی، دلیر، باوفا؛ که نه فقط همسر علی شد، بلکه مادر عباس گشت. مادری که تو را نه فقط زایید، بلکه برای میدان نینوا پرورید.
هنوز نوجوان بودی، اما در صفین، شمشیرت رعدی بود در آسمان جنگ. چهره پوشاندی، میدان را شکافتی، دشمن را یکی یکی به زانو درآوردی و قامت رشیدت چنان رعبی در دلها انداخت که از هم نامت را میپرسیدند. چه کسی باور میکرد نوجوانی دوازدهساله چنین هیبتی داشته باشد؟ اما تو، فرزند نطفهای آسمانی بودی؛ جوهرهی علی و امالبنین.
کربلا، اما حکایتی دیگر داشت. دشمن خوب میدانست باید آب را ببندد، نه از سر تاکتیک، که از ترس تو. ترس از کسی که بهتنهایی میتوانست کل سپاه را بلرزاند. یک مشک آب در دستهای تو، تمام هیبت هزاران نفرهی سپاه عمر سعد را در هم شکست.
و حسین… او خوب میدانست سختترین تصمیم برای عباس، نرفتن به میدان است. عباسِ همیشه در صحنه، عباسِ همیشه کنار پدر. اما اینبار، باید منتظر میماند. بیاذن ارباب، قدم در میدان نمینهاد. حسین اجازه نمیداد؛ چرا که میدانست عباس، نه فقط علمدار، نه فقط سقا، بلکه عمود خیمهی اوست. ستون استواری که اگر فرو بریزد، تمام هستی حسین فرو میریزد.
در آن سو، عباس ایستاده بود؛ در کنار خیمهها، در هیبت کوهی خاموش اما در دل، آتشفشانی از غیرت و خشم. آنگاه که علیاکبر رفت و اربا اربا بازگشت، عباس در خویشتن طوفان شد، اما فرمان حسین را گردن نهاد. نه از ناتوانی، که از ادب. ادب عباس، کوه را نگه داشت؛ نه شمشیر دشمن.
و اما راز رخصت ندادن چیست؟ شاید حسین نمیتوانست دل بکند. عباس برایش فقط برادر نبود. عباس تکیهگاه بود، سایهبان بود، جان حسین بود. و بیعباس… حسین میماند، اما قامتش خم میشد. دلش میشکست. پشتش میلرزید.
عباس! تو فقط یک سردار نیستی؛ تو چکیدهی شجاعت علی و وفاداری امالبنین هستی. تو نه فقط علمدار حسینی، تو علمِ وفاداری در تمام تاریخ انسانی. تو عمود خیمهی عشق حسینی هستی؛ و بیتو، کربلا چیزی کم داشت… بسیار چیزها.
انتهای خبر/۴۲۰۰